خرید بک لینک
از اهالى شام بود، رابطه خوبى با امام مجتبى نداشت، حضرت را در راهى ديد و بنا کرد به

لعن و توهين به امام، امام صبورانه جسارت هاى او را شنيدند. سپس با لبخند بر او سلام

کرده فرمودند:


اي مرد گمان مى کنم غريب باشى،

اگر چيزى بخواهى به تو عطا مى کنيم

اگر از ما راهنمايى بخواهى تو را هدايت مي کنيم اگر خواسته اى داشته باشى برايت

انجام مى دهيم

اگر گرسنه باشى تو را سير مى کنيم

اگر برهنه باشى تو را مى پوشانيم

اگر رانده شده باشي تو را پناه مى دهيم....

آنگاه از او دعوت کردند تا زمان بازگشت به شهرش مهمان شان باشد.

مرد شرمنده از بي حرمتي اش به گريه افتاد و گفت:

شهادت مى دهم تو خليفه خدا در زمين هستى

خدا بهتر مى داند رسالتش را در کجا قرار دهد!

مولاى من! شما هم کريمى هستيد از همان تبار،

جسارت هاى ناخواسته ام را مى بينيد و مى شنويد ... با اين حال سايه پدرى تان را از من

دريغ نمى کنيد.

مهربانا...صبورى تان شرمنده ام مى کند

و لطف و مهرتان به گريه ام مى اندازد...

کاش در راهى مى ديدمتان...

بوسه بر پايتان مى زدم...

و مهمان خانه تان مى شدم.


تعجیل در فرجش صلوات

برچسب: نویسنده: رضا قربانی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 15:23

صفحه بندی